تبلیغات
Ž - داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (۲)
 

داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (۲)

نوشته شده توسط :بهترین وبلاگ Ž
دوشنبه 29 شهریور 1395-01:51 ب.ظ



مجله اینترنتی برترین ها







برترین ها:
تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین
ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این
مطلب شما را به خواندن داستان شیریم «کباب غاز» به قلم محمدعلی جمالزاده
دعوت می‌کنیم.
“مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده‌بریده مثل صدای قلیانی كه آبش را كم و زیاد كنند از نی‌پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به كلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون كه در تمام شهر یك دكان باز نیست.

با حال استیصال پرسیدم پس چه خاكی به سرم بریزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض كنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس می‌خواندید. گفتم خدا عقلت بدهد یك‌ساعت دیگر مهمان‌ها وارد می‌شوند؛ چه‌طور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن كرده، از تختخواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن كرده‌ام چطور بگویم ناخوشم؟ گفت بگویید غاز خریده بودم سگ برده. گفتم تو رفقای مرا نمی‌شناسی، بچه قنداقی كه نیستند بگویم ممه را لولو برد و آن‌ها هم مثل بچه‌ی آدم باور كنند. خواهند گفت جانت بالا بیاید می‌خواستی یك غاز دیگر بخری و اصلن پاپی می‌شوند كه سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم. گفت بسپارید اصلن بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته‌اند.

دیدم زیاد پرت‌و‌بلا می‌گوید؛ خواستم نوكش را چیده، دمش را روی كولش بگذارم و به امان خدا بسپارم. گفتم مصطفی می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر كرده‌ام. این اسكناس را می‌گیری و زود می‌روی كه می‌خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن‌عمو جانم سلام برسانی و بگویی ان‌شاء‌الله این سال نو به شما مبارك باشد و هزارسال به این سال‌ها برسید.

ولی معلوم بود كه فكر و خیال مصطفی جای دیگر اســت. بدون آن‌كه اصلن به حرف‌های من گوش داده باشد، دنباله‌ی افكار خود را گرفته، گفت اگر ممكن باشد شیوه‌ای سوار كرد كه امروز مهمان‌ها دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم كرده دوباره سر سفره آورد.

این حرف كه در بادی امر زیاد بی‌پا و بی‌معنی به‌نظر می‌آمد، كم‌كم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار كردم، معلوم شد آن‌قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیش‌تر در این باب دقیق شدم یك نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستاره‌ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفته‌رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار اســت كه از تو یك كلمه حرف حسابی می‌شنوم ولی به‌نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی كه احدی از مهمانان درصدد دست‌زدن به این غاز برنیاید.

مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود كه مقصود من چیست و مهارش را به كدام جانب می‌خواهم بكشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش‌زبانی افزوده گفتم چرا نمی‌آیی بنشینی؟ نزدیك‌تر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چه‌طور اســت؟ چه‌كار می‌كنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا كنم؟ چرا گز نمی‌خوری؟ از این باقلا نوش‌جان كن كه سوقات یزد اســت…

مصطفی قد دراز و كج‌و‌معوش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده‌جویده از این بروز محبت و دل‌بستگی غیرمترقبه‌ی هرگز ندیده و نشنیده سپاس‌گزاری كند، ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرف‌ها چیست؟ تو برادر كوچك من هستی. اصلن امروز هم نمی‌گذارم از این‌جا بروی. باید میهمان عزیز خودم باشی. یك‌سال تمام اســت این‌طرف‌ها نیامده بودی. ما را یك‌سره فراموش كرده‌ای و انگار نه انگار كه در این شهر پسرعموئی هم داری. معلوم می‌شود از مرگ ما بیزاری. الا و لله كه امروز باید ناهار را با ما صرف كنی. همین الان هم به خانم می‌سپارم یك‌دست از لباس‌های شیك خودم هم بدهد بپوشی و نونوار كه شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی كه هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آش‌جو و كباب‌بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای‌بابا دستم به دامنتان، دیگر شكم ما جا ندارد. این‌قدر خورده‌ایم كه نزدیك اســت بتركیم. كاه از خودمان نیست، كاهدان كه از خودمان اســت. واقعن حیف اســت این غاز به این خوبی را سگ‌خور كنیم. از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همین‌طور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممكن اســت باز یكی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد اســت اگر امروز بیش‌تر از این به ما بخورانید همین‌جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم. مگر آن‌كه مرگ ما را خواسته باشید. ..

آن‌وقت من هرچه اصرار و تعارف می‌كنم تو بیش‌تر امتناع می‌ورزی و به هر شیوه‌ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌كنی.

مصطفی كه با دهان باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌‌داد، پوزخند نمكینی زد؛ یعنی كه كشك و پس از مدتی كوك‌كردن دستگاه صدا گفت: “خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید كه از عهده برخواهم آمد.”

چندین‌بار درسش را تكرار كردم تا از بر شد. وقتی مطمئن شدم كه خوب خرفهم شده برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعه‌ی حكایات كتاب سایه روشن.”

داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (1)

نویسنده: محمد علی جمالزاده

ادامه دارد …



لینک منبع

بازنشر: مفیدستان

مشاهده مطلب داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (۲) در سایت مفیدستان




منبع :داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (۲)
http://mofidestan.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%86%db%8c%d8%9b-%da%a9%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%ba%d8%a7%d8%b2-2/کلمات مرتبط :
داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (3) - برترین ها,
داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (2) - آکا,
داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (2) - دانلود آهنگ جدید,
هرلحظه، داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (2),
داستان های خواندنی کباب غاز - اجتماعی,
محمدعلی جمال‌زاده - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد,
داستان کباب غاز,
کباب شیرین,
کاریکاتور فقیر و غنی | sargarmyy پرتال سرگرمی و تفریحی,
داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (1) - بالاترین,




نظرات() 


Do compression socks help with Achilles tendonitis?
یکشنبه 12 شهریور 1396 12:29 ب.ظ
Hi there I am so glad I found your web site, I really
found you by mistake, while I was looking on Google for something else, Regardless I am here now and would just like to say thanks a lot for
a incredible post and a all round thrilling blog (I also love the theme/design), I
don't have time to look over it all at the minute but I have saved it and also
added your RSS feeds, so when I have time I will be back to read a great deal more, Please
do keep up the fantastic job.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 04:38 ق.ظ
Incredible story there. What occurred after? Good luck!
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:39 ق.ظ
Superb blog! Do you have any suggestions for aspiring writers?
I'm hoping to start my own site soon but I'm a little
lost on everything. Would you suggest starting with a free platform like Wordpress or go for a paid option? There are so many options out
there that I'm totally overwhelmed .. Any recommendations?
Thank you!
BHW
دوشنبه 21 فروردین 1396 08:04 ب.ظ
Peculiar article, exactly what I wanted to find.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:56 ق.ظ
I enjoy what you guys are up too. This sort of clever work and reporting!
Keep up the excellent works guys I've added you guys to our
blogroll.
آی مارکت
پنجشنبه 15 مهر 1395 10:05 ب.ظ
سلام و احترام خدمت مدیر محترم وبلاگ

دیگر نیازی به بنزین یا ژل برای روشن کردن ذغال نیست

مناسب ترین ذغال برای گردش و پیک نیک

مناسب برای ذغال قلیان

بیاید قیمت ها رو ببینید چقدر مناسبه


تخفیف ریحون
چهارشنبه 31 شهریور 1395 02:24 ق.ظ
تخفیف ویژه 15 هزار تومنی ریحون!
غذا رو سفارش بدید و 15 هزار تومن تخفیف بگیرید!
برای هر کسی که از لینک شما کد تخفیف رو بگیره هم 15 هزار تومن به حساب شما افزوده میشه!
برای گرفتن تخفیف 15 هزار تومنی مراحل زیر رو انجام بدید:
اول لینک رو باز کنید و کد تخفیف رو کپی یا یادداشت کنید
بعدش برید به صفحه اصلی سایت ریحون reyhoon.com و نرم افزار رو دریافت کنید (با گوشی برید و باید برنامه بازار رو داشته باشید)
بعد از نصب نرم افزار ثبت نام کنید (20 ثانیه طول میکشه نهایت!)
موقع سفارش غذا کد تخفیف رو بزنید تا 15 هزار تومن از هزینه غذا کم بشه
مثلا 20 هزار تومن غذا سفارش بدید فقط 5هزار تومن پرداخت میکنید
سوالی داشتید ایمیل بزنید
موفق باشی!

سارینا
دوشنبه 29 شهریور 1395 03:13 ب.ظ
سلام
فقط چند روزه وبلاگم رو راه اندازی کردم ، موضوع وبلاگ من یکم اختصاصیه ، یعنی فقط با وبلاگ های پر محتوا مثل وبلاگ تو تبادل لینک می کنم . اینجوری هم بازدید تو زیاد میشه و هم بازدید من.

ممنون میشم یه سر بزنی و باهام تبادل لینک کنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox